تبليغاتX
.**.**.
.
شکلات....!! دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 3:26
سلام....بازم اومدم.ایندفعه می خوام براتون یه نوشته بزارم ، خودم که خیلی دوسش دارم.....امیدوارم شما هم خوشتون بیاد ، این نوشته رو

تقدیمش میکنم به عموی گل و مهربونم عمو پورنگ....:

 

با یه شکلات شروع شد.....من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.....

 

من بچه بودم اونم بچه بود.... سرم رو بالا کردم ، سرش رو بالا کرد....دید که منو میشناسه...

 

خندیدم... ، گفت دوستیم؟؟؟ گفتم دوسته دوست....گفت تا کجا؟؟؟ گفتم دوستی که تا نداره....!!

 

گفت تا مرگ....خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره.....گفت باشه....تا پس از مرگ....

 

گفتم نه نه نه نه....، تا نداره.....گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن...یعنی زندگی پس از مرگ

 

بازم با هم دوستیم.....تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشه منو و تو با هم دوستیم.....

 

خندیدم و گفتم....تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار.....اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.....اما من اصلا براش تا نمیزارم....

 

نگام کرد نگاش کردم ، باور نمی کرد....می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه....دوستی بدون تا رو نمی فهمید.....!!

 

 

 

     زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

 

 

 

                                         زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق.....

 

 

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.....گفتم باشه تو بزار.....گفت شکلات ، هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات

 

مال تو یکی مال من......باشه؟؟؟گفتم باشه......هر بار یه شکلات میزاشتم تو دستش....اونم یه شکلات

 

تو دست من.....باز هم دیگه رو نگاه میکردیم ، یعنی که دوستیم.....دوسته دوست.....

 

من شکلاتم رو باز میکردم......میزاشتم تو دهنم و تند و تند میخوردم....میگفت شکمو  تو دوست شکموی منی.....و شکلاتش رو میزاشت توی

 

یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ......میگفتم بخورش.....میگفت تموم میشه.....می خوام تموم نشه ، برای

 

همیشه بمونه.....صندوقش پر از شکلات شده بود......هیچ کدومش رو نمی خورد.....من

 

همش رو خورده بودم......گفتم اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما ، اونوقت

 

چیکار میکنی؟؟؟گفت مواظبشون هستم.....میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم ، و من شکلاتم

 

رو میزاشتم توی دهنم و میگفتم....نه نه نه تا نداره.....دوستی که تا نداره......

 

 

  تو کدوم کوهی که خورشید از تو دست تو می تابه

 

 

 

                                        چشمه چشمه ابر عیسی روی سینه ی تو خوابه....

 

 

یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال.....بیست سالش شده.....اون بزرگ شده منم بزرگ شدم....من همه ی شکلاتام رو خوردم.....

 

اون همه شکلاتهاشو نگه داشته....اون اومده امشب تا خداحافظی کنه....می خواد بره ، بره اون دور دورا.....

 

میگه میرم اما زود برمیگردم......من که میدونم میره و برنمیگرده....یادش رفت شکلات به من بده.....

 

من که یادم نرفته.... یه شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم این برا خوردنه....یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات برا

 

صندوق کوچیکت.....یادش رفته بود که صندقی داره برا شکلاتاش......هر دوتا رو خورد....خندیدم ، میدونستم دوستی من تا نداره....میدونستم

 

دوستی اون تا داره....مثل همیشه....خوب شد همه ی شکلاتام رو خوردم.....اما اون هیچ کدومش رو نخورده.....

 

حالا با یه صندوق ، پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟؟؟؟؟

 

 

  این دیگه فکر نداره وقتی می شنوی میگن

 

 

 

                                                  تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار

 

 

 

  اگه یک شبه دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

 

 

 

                                                           که تمام فکر من پیش تو بود

 

 

 

                    مثل تو ' تو زندگیم هیچکی نبود.......

 

 

عموی مهربونم امیدوارم دوستی من و شما تا نداشته باشه....همیشگی باشه ، همینجور قشنگ و شیرین باقی بمونه ، به شیرینیه طعم یک

 

شکلات.....خیلی دوستون دارم عموی خوبم..... برای حرف آخر هم مثل همیشه میگم:

 

دست علی یارتون    خدا نگهدارتون     نظر نره یادتون

 

یا حق.....

 

   

 

|لينك ثابت +|
نوشته شده توسط سولماز طرفدار جدی عمو | موضوع: متفرقه