شب...استرس...ذوق و شوق دیدار...لحظه شماری...ساعت 24...حساب ساعتهای باقی مانده...رویای با هم بودن...4:30 صبح و بیداری!!...نذر آیت الکرسی...پیامک آجی ژاله...رسیدن به مشهد الرضا...آرزوی کش آمدن روز مثل یک آدامس بادکنکی!!...ساعت 8 صبح و قرار ملاقات...ایستگاه اتوبوس...خط 82 به سمت حرم مطهر...ایستگاه پنجم...دویدن از عرض خیابان...جلوی باب الجواد منتظر باش...گشتن کیف همراهی و ترس دیده شدن عکس عمو پورنگ!!...عینک آفتابی...تک زنگ های طولانی...دور زدن آجی ژاله...ذوق غافلگیر کردن...هیجان وصف نشدنی...صدای ویبره تلفن...مکث یک لحظه ای و گره خوردن نگاه ها...حبس شدن نفس دورن سینه...یک بغض دوست داشتنی...دویدنی شبیه پرواز به سمت یک آشنا...آغوش مهربان یک دوست واقعی...به سمت رواق امام خمینی...اولین دیدار خواهر زاده با خاله ی دوست داشتنی اش!!...خواندن زیارت نامه و نماز زیارتی برای عمو و بچه ها...آرزوی بودن عمو و بقیه ی بچه ها کنار ضریح مطهر...تعارف یک سیب بهشتی...ضعف ناگهانی...قصد خروج از حرم و خوردن ناهار در ساعت 10!!...شوخی های کودکانه...تماس یک دوست مهربان دیگر(پریسا)...پیش به سوی باب الجواد...قبل از خروج دیدار با زهرا و فاطمه...اشکهای پاک فاطمه با دیدن دست خط کودکانه و زیبای امیرمحمد...عکس یادگاری در کنار حرم امام هشتم...دفتر خاطرات و نوشتن چند خط برای یادگاری...خداحافظی زود هنگام...جستجوی نیم ساعته برای پیدا کردن یک غذاخوری!!...خواستن توانستن است...بهترین ناهار دنیا...گرفتن یک هدیه ی دوست داشتنی از دست بهترین دوست...برگشت به سمت حرم...صحن انقلاب کجاست؟؟...جستجو همچنان ادامه دارد...برداشتن قدمهای سریع به سمت پنجره فولاد...کامل شدن دیدارها...نشستن روی زمین سرد و سنگی حرم...رفع خستگی چند ساعته...ساعت 12...کوچول و مینوشی...دفتر خاطرات ژاله...خیره شدن به دست خط زیبای عمو...موج حسرت در درون چشمهای قشنگ پریسا...خواندن نماز ظهر...تماشای آلبوم عکسهای عمو...نوشتن دوباره ی خاطره...نقاشی کودکانه...زیارت دو نفری در کنار پنجره فولاد...بوی عطر به جا مانده از پنجره بر روی دستهایمان...قدم زدن در طول صحن انقلاب...اشکهای ناگهانی و ترس دیده شدن در نگاه مردم...باز هم یک عکس یادگاری...گردش کوتاه سه نفره به سمت باغ نادری...خوردن بستنی قیفی و ذوق زده شدن مثل دوران خوش کودکی...متر کردن صحن باغ به جای تماشای داخل موزه!!...پخش ترانه ی عمو پورنگ و همراهی با آن...نزدیک حرم و خداحافظی با پریسا...پیش به سوی صحن آزادی...زنده شدن خاطره های بودن عمو در حرم...ساعتهای پایانی روز...صدای نقاره خانه ی حرم آن هم از نزدیکه نزدیک...خوردن یک لیوان آب خنک و گوش سپردن به نوای نقاره خانه...گذشتن از بین جمعیت ملیونی...صف نمازگذاران...قبل از نماز رد و بدل کردن یادگاری های کوچک...خواندن نماز مغرب و اعشاء...قصد خروج از حرم و رفتن به سمت ترمینال...بغضی که ذره ذره شکل می گیرد...براورده کردن آخرین آرزوهای کودکانه...دوباره گشتن ، اینبار برای خریدن یک چیپس!!...رخ به رخ در ایستگاه اتوبوس...یادآوری زمان باقی مانده...باور تمام شدن ساعتهای خوب گذشته...چشمهای خیس و غمگین از رسیدن لحظه ی جدایی...باز هم آغوش مهربان یک دوست اما اینبار از سر اندوه نه شوق...نگاه های متعجب رهگذران...سخت ترین خداحافظی...جدا شدن دستها...نگاه ها...راه ها...خداحافظ دوم مهر...خداحافظ لحظه های شیرین باهم بودن...سلام شیرین ترین خاطره...سلام خاطره ی دوم مهر..........!!

پی نوشت1: درگذشت مادر بزرگ مهربون شیوای عزیز رو بهش تسلیت میگم...شیوای گلم امیدوارم غم آخرت باشه...
پی نوشت2: کاش آدما هیچ وقت به هم دروغ نمی گفتن..کاش آدما حرف هم دیگه رو می فهمیدن...منظور هم دیگه رو خوب درک می کردن...کاش هیچ وقت زود قضاوت نمی کردن...
پی نوشت3: پیشاپیش چهارمین سالگرد درگذشت برادر بزرگوار عمو رو به ایشون و خانواده محترمشون تسلیت میگم...برای شادی روح همه ی رفتگان فاتحه ختم کنیم...

نوشته شده توسط سولماز ( سودا , شادترین دختر دنیا ) در یکشنبه پنجم مهر 1388 | موضوع: