بارها شنیده بودم ، اگه کسی یه نفر رو خیلی دوست داشته باشه کم کم شبیه اون طرف میشه ، حرکاتش..رفتارش..حتی خودش.....!!!
نمیگم این مساله غیر ممکنه ، ولی اگه اطرافیانت که تو رو می شناسن اینو بهت بگن چندان چیز عجیبی نیست..میشه گفت واسه دلخوشیه..شاید می خوان خوشحالت کنن که این حرف رو میزنن مگه نه؟؟
منم خیلی واسم پیش اومده بود که همکلاسیام بهم بگن وای سولماز تو خیلی شبیه عمو پورنگی...با این گفته خوشحال میشدم اما نه خیلی..آخه اونا می دونستن من چقد عمو رو دوست دارم......
.
.
توی ایستگاه وایستاده بودم و معطل اتوبوس...یه خورده اون طرفتر دوتا دختر هم سن و سال خودم ایستاده بودن ، هر از گاهی منو نگاه می کردن و چیزایی می گفتن که نمی شنیدم...
کم کم داشتم از دستشون کلافه میشدم..سرمو انداختم پایین و خودمو با زیپ کیفم مشغول کردم تا نبینمشون اما باز سنگینی نگاهشون روی من بود.بلاخره تصمیمم رو گرفتم و رفتم جلو..
_ ببخشید خانوم ما هم دیگه رو می شناسیم؟
دختر _ نه...چطور مگه؟؟
_ آخه الان چند دقیقه اس که دارین به من نگاه می کنین..مشکلی پیش اومده؟
اون دختر با خنده به دوستش نگاه کرد و گفت:بگم؟
دوستش پیش دستی کرد و با خنده گفت:آخه شما خیلی شبیه عموپورنگی...
جا خوردم...اصلا باورم نمیشد ، اونا که منو نمی شناختن پس چطور ممکن بود که یه همچین چیزی بگن؟یه لحظه احساس کردم اشتباه شنیدم..با تعجب پرسیدم:شبیه کی؟
دختر اولی جواب داد:شبیه عموپورنگ..بخدا جدی میگیم..از اون موقعی واسه همین داشتیم نگات میکردیم!!نکنه فامیلشی؟
_فامیل؟...نه....نه فامیلش نیستم....!!
چند قدم ازشون دور شدم و ناباورانه به فکر فرو رفتم...هنوز نگاهشون روی من بود ، شاید خیال کرده بودن که ناراحت شدم...دیگه مسیر طولانی ای که باید تا خونه طی می کردم واسم مهم نبود...
قدم زنان خودمو رسوندم به خونه ، با خودم فکر کردم..انگاری واقعا شکل تو شدم..!!!
دارم تو آینه ها شکل تو میشم
شبیه تو که نزدیکی به دریا
تماشا کردنت دیوونگی نیست
تو رو حس میکنم هر لحظه اینجا


نوشته شده توسط سولماز ( سودا , شادترین دختر دنیا ) در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 | موضوع: