سلام...دوباره فرصت شد تا به سراغتون بیام و حرفای نگفته ای که تو ذهنم جمع شدن رو براتون بازگو کنم...شاید از تیتر آپدیت اینبارم حدث زده باشین که منظورم چیه و چی میخوام بگم... منم می خوام همون بحثی رو ادامه بدم که به تازگی ذهنهای خیلیهامون رو درگیر خودش کرده...بله ، درست فهمیدن...منظورم همون مساله بازگشت به سال 81...
نمی خوام حرفای تکراری بزنم و سرتون رو به درد بیارم..نمی خوام از وضعیت این چند وقته یا به عبارتی این چند ساله اخیر گله گذاری کنم و همه رو مقصر بدونم... می خوام به جنبه های خوب قضیه بپردازم...می خوام شیرینی اون وقتا رو به زبون همون وقتا به تصویر بکشم تا یادمون بیاد دنیای رنگین کمونیمون چقدر قشنگتر و دوست داشتنی تر از الان بود سال 81 که اومد هیچ کدوم از ما خبر نداشتیم چه اتفاق مهمی در پیشه...از قدیمی ترین بچه ها گرفته تا جدیدتریناشون که الان همه در کنار همیم و داریم با یک هدف وبلاگ نویسی می کنیم...اون سال زهرای 7 ساله شوق و ذوق رفتن به دبستان رو داشت و نمی دونست کمتر از 1 ماه و نیم دیگه وقتی بهترین ماه خدا از راه برسه خدا یکی از بهترین بنده هاشو به ما بچه ها هدیه میده...اون سال منو شیوا و مونا و شاید خیلی از بچه های دیگه که هم سن ما بودن شوق رفتن به مقطع راهنمایی رو داشتیم.... سالای آخر کودکیشون رو میگذروندیم و خوشحال بودیم از اینکه داریم بزرگ میشیم...و چقدر خوب شد وقتی خدا کسی رو سر راهمون قرار داد تا شوق و ذوقمون برای بزرگتر شدن رو فراموش کنیم و تلاش کنیم که تا آخر عمر کودک بمونیم...اون سال وقتی عموپورنگ وارد دنیای کودکی ما شد همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت....چقدر سادگی اون روزا قشنگ بود چقدر قشنگ بود لحظاتی که به انتظار دیدن عمو کنار تلویزیون سپری می کردیم...به انتظار کسی که لبخند رو برای دلهای کوچیکمون به ارمغان آورد...به انتظار کسی می نشستیم که اسم واقعیش رو نمی دونستیم ، فقط صداش می کردیم پورنگ ، و چقدر همین یه کلمه رو با عشق بیان می کردیم...و این اسم کم کم شد عمو پورنگ و.............گاهی اوقات هم عمو داریوش!! می خوام از اولین تلاشهامون براتون بگم...اولین تلاشهایی که برای ایجاد ارتباط بین خودمون و عمو می کردیم...از نامه هایی که 100 تا 100 تا برای برنامه می فرستادیم و روی 90 درصد اونا با خط کودکانمون می نوشتیم (عمو جونم خودت بازش کن) از نقاشیهایی که براش می فرستادیم و این نقاشیها شاید یه عکس خیالی از گل ای جان بود ، شاید چهره خود عمو بود و شاید چهره تهیه کننده با دوتا شاخ بالای سرش که داشت دنبال عمو می کرد!! از خیال پردازی هایی که تو همشون صداقت و پاکی کودکانمون موج میزد...آرزوی شرکت تو مسابقه ی تلفنی عمو و برنده شدن تو مسابقه چپ چپ راست راست و اونوقت بستن یه ساعت مچی خوشگل دور مچ دستمون ، از همونهایی که عمو تو برنامه به دستش بسته بود و ذوق زده شدن تا مرز بی نهایت...تو تمام نامه هامون میشد واژه (عمو جونم از ته دلم دوست دارم) رو دید...می تونم حدث بزنم که این جمله چقدر به عمو لذت و انرژی میداد و اونروز چقدر سرحالتر و پر انرژِی تر تو برنامه حاضر میشد...اون موقعها هیچ کدوم از ما وبلاگ نداشتیم ، اما با این حال روز تولد عمو که نزدیک میشد مثل الان دلامون پر می کشید به سمت عمو و تمام تلاشمون رو می کردیم تا با نوشتن یه نامه هر چند ساده و فرستادن یه کادوی کوچیک ، بهترین جشن تولد دنیا رو براش بگیریم و به نظرم اون نوشته ها اون کادوهای هر چند ساده و کوچیک و اون تبریک گفتن های معمولی اما با عشق خیلی قشنگتر و دوست داشتنی تر از جشنهایی بودن و هستن که الان تک تکمون توی وبهامون برگزار می کنیم...آره تعداد نامه ها زیاد بوده و هست...اتفاقا باید از این مساله خوشحال بود ، اینکه عمو چقدر خوبه..چقدر گل و مهربونه که هر روز داره به طرفدارا و دوست دارانش اضافه میشه...درسته که ممکن بود به خاطر تعدد نامه ها ، نامه ای که من یا شما فرستاده بودیم بعد از چند ماه باز بشه ، اما شادی که با دیدن نامه ، به عمو دست میداده رو نمی تونیم رد کنیم...می تونیم؟؟می خوام بگم چرا با ورودمون به فضای اینترنت و پیدا کردن یه راه ساده تر از نامه برای ارتباط با عمو ، نامه نوشتنمون رو قطع کردیم؟؟می تونم حتی صداتون رو بشنوم که دارین می گین:چه فایده وقتی نامه می فرستادیم و باز نمیشد... اما بچه ها اینو هم مد نظر داشته باشین که عمو از همون اول میتونست یه آدرس ایمیل واسه خودش داشته باشه اونوقت تو برنامه اعلام کنه و به همه بگه نامه هاتونو به اونجا واسم ارسال کنین..این راحت تره نه؟؟اما می بینین با گذشت 8 سال از شروع برنامه هنوزم عمو اعلام میکنه:بچه ها صندوق پستی ما (4343-19395).....چرا یهو دلسرد شدیم؟؟یهو نامه نوشتن واسه عمو رو قطع کردیم؟؟مگه قدیما وقتی نامه می نوشتیم و جوابی نمی اومد دلسرد میشدیم؟؟ مگه خود ما نبودیم که 300 تا نامه اونم یه جا واسه عمو پست می کردیم که عمو با تعجب می اومد و تو برنامه اعلام میکرد؟؟اینو نگید که فایده ای نداشت...چرا داشت حجم نامه ها زیاد بوده و هست...عمو نمی تونست همه رو تو برنامه بیاره و بخونه اما خداییش خیلی از ما جوابمون رو تو برنامه گرفتیم و کلی هم ذوق زده شدیم....سجادم یکی از ما بود نه پارتی داشت و نه هیچ چیز دیگه ای...نامه می نوشت با تمام وجود...با همه ی صداقتی که داشت ، از خودش می گفت...از اتفاقاتی که دور و برش می افته و از خیلی چیزای دیگه.. تا جایی ادامه داد که عمو خودش شخصا توی برنامه واسش نامه نوشت...اینو که یادتونه نه؟؟(خدا بیامرزتش)...زهرا میرزابیگی ، که در حال حاضر یکی از دوستای خوبه منم هست ، ماه رمضان سال 84 بود که عمو ازمون خواست یه دفترچه ی احکام درست کنیم...زهرا این کار رو کرد و نتیجه ی کارش رو به برنامه فرستاد...چند روز بعد عمو اون دفترچه رو توی برنامه نشون داد و ازش تشکر کرد به خاطر این کار قشنگش...سیده فائزه حسینی ، سال 82 یک طومار بلند از نامه و نقاشی برای عمو فرستاد...عمو اون طومار رو توی برنامه نشون داد و کلی از فائزه تعریف و تمجید کرد و خوشحال بود از اینکه چنین طرفدارای خوبی داره...و خیلی های دیگه که الان تو ذهنم نیستن اما مطمئنم اگه سری به آرشیو برنامه هایی که از عمو ضبط کردم بزنم خیلی های دیگه از این نمونه رو می بینم...و اما بچه هایی که با نامه فرستادن به برنامه عمو ، تونستن تو مسابقه ی تلفنی شرکت کنن...زهرا ناظمی همون روزای اول ماه رمضان 84 بود که از برنامه باهاش تماس گرفتن... اولش که اسمش رو گفت متوجه نشدم اما وقتی اسمش پایین شیشه ی تلویزیون حک شد شناختم و کلی ذوق کردم...زهرا جعفرزادگان که فکر میکنم بهمن یا اسفند ماه سال 85 بود که توی مسابقه شرکت کرد و برنده هم شد...عارفه موذنی...صباح غلامی...الهام فراهانی... اگه این چیزها رو گفتم منظورم این نبود که الانم می تونیم تو مسابقه شرکت کنیم نه...اما مگه همه چیز به شرکت توی مسابقه ختم میشه؟؟؟چرا دیگه با نامه هایی که درش از خودمون و از اتفاقات دور و برمون گفتیم عمو رو خوشحال نمی کنیم؟؟بچه ها نگید نه...به خدا عمو خوشحال میشه...خیلی لذت بخشه که عمو ببینه زهرا و شیوا و ژاله و رامینا و فائزه و بقیه ی بچه هایی که 8 سال پیش 7 ، 10 ، 11 ، 15 و .... ساله بودن هنوزم به یادشن و مثل اون موقعها دارن نامه میدن...دارن باهاش حرف می زنن..واسش یادگاری می فرستن...نقاشی ، کاردستی ، یه ظرف کوچیک پر از سمنوی نذری...یه پارچه متبرک از حرم امام رضا یا حضرت معصومه یا از کربلا...یه جانماز با مهر و تسبیح و یه شیشه ی کوچیک پر از عطر گل محمدی...اینکه تو نامه هاشون هنوزم می نویسن که عمو خیلی دوست دارم ، می نویسن عمو امروز سر سفره افطار واست کلی دعا کردم ، می نویسن عمو دیروز که رفتم حرم امام رضا واست شمع روشن کردم و زیارت نامه خوندم ، می نویسن.................................. بچه ها نمیگم ما با وبلاگ نویسی نمی تونیم عمو رو خوشحال کنیم..چرا میشه ، اما قبول کنین اون کادوهای کوچیک و ساده ای که قدیما به مناسبت تولد عمو واسش می فرستادیم خیلی بیشتر خوشحالش می کرد تا این جشن تولدهای مجازی ای که تو وبلاگهامون برگزار می کنیم..نمی گم این کار بدیه...نه ، اتفاقا خیلی قشنگه و دوست داشتنی هم هست اما چه خوبه حالا که این راه جدید رو پیدا کردیم ، قدیم رو هم فراموش نکنیم و از هر دو جهت باعث خوشحالی عمو جون بشیم.....در پایان می خوام یه خاطره واقعی از بهترین اتفاق زندگیم براتون بگم..شاید خیلیهاتون بارها و بارها ازم شنیده باشیدش اما اینبار می خوام با جزئیات بیشتری واستون تعریف کنم: تابستون سال 83 بود که من تصمیم گرفتم واسه تولد عمو اونچه که در توانم بود رو خرج کنم و به عبارتی سنگ تموم بذارم...واسه همینم از اواسط تیر ماه بود که شروع کردم به نوشتن یک نامه تولد...سعی می کردم نامم خیلی خوب از آب دربیاد...در ظاهر هم اینجور بود اما در باتن!! حالا میگم که منظورم چیه...خیلی دلم می خواست به عمو بگم که مثلا دیگه بزرگ شدم و خیلی چیزا حالیم میشه واسه همینم تا تونستم از کلمات قلمبه و سنگین استفاده کردم...کلماتی که چیزی از معنی اونا نمی دونستم اما چون دلم می خواست نامم یه جورایی متفاوت باشه همه رو ردیف کردم کنار هم...خلاصه اینکه بعد از کلی بالا و پایین کردن متن نامه و کلنجار رفتن با خودم یه نامه تولد صد در صد خنده دار واسه عمو آماده کردم... حالا باید یه کادو هم به این نامه اضافه می شد تا همه چیز تکمیل بشه..اما هر چقدر فکر کردم چی بخرم چیزی به ذهنم نرسید...بلاخره تصمیم گرفتم چهره عمو رو نقاشی کنم.... روی یک کاغذ طراحی A3 عکس عمو رو کشیدم...اینم عکسش:
نامه رو یک هفته قبل از تولد عمو فرستادم به برنامه و به این امید منتظر موندم تا عمو یه اشاره ای هر چند کوچیک به این مساله بکنه...اما خبری نشد که نشد...جالب اینجا بود که همزمان با من خیلی ها چهره عمو رو روی یک برگه طراحی کشیده بودن و عمو چند روز پشت سر هم وقتی به برنامه می اومد یکی از این نقاشیها رو به همراه داشت و تا وقتی که نشونش بده من هزار بار می مردم و زنده میشدم....اما وقتی می دیدم مال من نیست ناامیدتر از گذشته به امید فردا منتظر می موندم هر چند خودم توی نامه ام از عمو خواسته بودم که نقاشیم رو توی برنامه نشون نده تنها یه اشاره ی کوچیک به این مساله کنه تا فقط من متوجه بشم...اما باز دلم می خواست نقاشی رو با چشمای خودم تو دست عمو ببینم تا صد در صد باورم بشه که تونستم عمو رو خوشحال کنم....تابستون گذشت و خبری نشد که نشد...دیگه کاملا فراموش کرده بودم یه چنین قضیه ای وجود داشته و من چقدر ذوق شوق داشتم واسه به نتیجه رسیدنش...!! 16 مهر ماه بود و من تازه از مدرسه برگشته بودم... هیچ وقت یادم نمیره..همیشه عادت داشتم وقتی که برمیگردم خونه غذامو بخورم ، واسه همینم سینی غذامو مثل همیشه گذاشتم جلوی تلویزیون و چشام قفل شدن به برنامه عمو یک بلوز کرم رنگ تنش بود با شلوار سفید همیشگیش...یه کاغذ کوچیک رو از روی صندلی برداشت و گفت:خب حالا نوبته اینه که اسم بچه های خوب رو بخونم... یکی یکی اسمها رو می خوند و پیش می رفت تا اینکه رسید به اسم آخر و گفت:و...و...و سولماز نوری 13 ساله از مشهد خیلی دختر گلیه ، خیلی دختر خوبیه...حالا به افتخار همه کسایی که تولدشونه شعر تولد رو می خونم!!! (بچه ها دقت کردین؟؟نامه منم راجع به تولد عمو جون بود) اینو که داشت میگفت ، می خندید....اصلا باورم نمی شد ، برای چند لحظه خشکم زده بود و احساس می کردم که اشتباه شنیدم...اما بعد موضوع واسم قابل حضم تر شد و اونوقت بود که زمین و زمان رو بهم ریختم و از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم...اون شب بهترین شب زندگیم بود ، تو اوج ناباوری و نا امیدی به آرزوم رسیدم...فهمیدم که تونستم عمو رو خوشحال کنم و این برای من همه چیز بود...حالا که به متن نامم نگاه می کنم خودمم کلی میخندم و به عمو حق میدم...شاید عمو با خوندن نامه ی من یاد بچیگهای خودش و نامه ای که به معلمش نوشته بود افتاده.... الان 5 سال از اون موقع میگذره...2 سال متواریه که تونستم به کمک خدا تو مسابقه وبلاگ نویسی واسه تولد عمو برنده بشم...میگن برنده ها رو از طرف سایت انتخاب می کنن می گن عمو هم وبلاگهای برنده شده رو می بینه....اینا رو فقط می گن و من می شنوم...این 2 دفعه ای که برنده شدم هم خوشحال شدم..از ته دل اما نه به اندازه اون سال...اون سال بهترین سال برنده شدنم تو مسابقه تولد بود چون به چشم خودم رضایت و خوشحالی عمو رو دیدم و حس کردم....... بچه ها منو و ژاله مدادهامونو تراشیدیم...کاغذ های سفید و خط دارمون رو هم آماده کردیم...می خوایم از نو بنویسیم...از روزهای زندگیمون ، از خنده هامون ، از گریه هامون ، از دعا کردنامون ، از خوبیهای عمو ، از همه ی قشنگیهایی که دنیای کوچیکمون با اومدن عموپورنگ به دست آورد........ ما میخوایم نامه هامونو پر کنیم از گلای یاس و مریم...میخوایم دوباره از نو رویاهامون رو برای عمو نقاشی کنیم...می خوایم سبزی نگاه و قرمزی لبخندش رو به تصویر بکشیم.... می خوایم دل دریاییش رو آبی تر از آبی کنیم...می خوایم بهش بگیم عمو ، هنوزم به اندازه تک تک شکوفه های سفید و صورتی دنیا دوست داریم..... قطار هنوز حرکت نکرده ، هر کسی دلش می خواد با ما همراه بشه بسم الله...اما بچه ها ، یادتون نره که مقصد این قطار قلب پاک و مهربونه عموه.....
پی نوشت یک: بعضی از دوستای گلم گله کردن که چرا دیگه بهشون سر نمیزنم؟؟بخدا نمی تونم...می تونین برید از ژاله سوال کنید..باور کنید همین چند وقت یه باری هم که می تونم بیام نت معجزس...به هر حال از همتون می خوام که اگر خدایی نکرده کوتاهی کردم منو ببخشید...
پی نوشت دو: تو این چند وقته که نبودم یه سری مسائل پیش اومد که منجر به ایجاد سوء تفاهمهایی شد...البته این سوء تفاهمها از طرف من بود...از این بابت خیلی خیلی شرمندم و از همه ی کسایی که از دستم ناراحت شدن واقعا عذر می خوام...خصوصا شیوای عزیزم که قلبا دوسش دارم و ازش خواهش می کنم که منو ببخشه...شیوا جونم اگه منو بخشیدی حتما بهم بگو تا لااقل خیالم راحت بشه ، ازت ممنونم آجیه گلم....
پی نوشت سه: از همه عزیزانی که تولدم رو تبریک گفتن صمیمانه سپاس گذارم...خیلی خیلی ممنونم از اینکه به یادم بودین...دست تک تک شما مهربونا رو می بوسم...بازم ممنون
دست علی یارتون........خدا نگهدارتون........نظر نره یادتون تا بعد..................................................................................یا حق
نوشته شده توسط سولماز ( سودا , شادترین دختر دنیا ) در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 | موضوع: