(( یحلفون لکم لترضوا عنهم فان ترضوا عنهم فان الله لا یرضی القوم الفاسقین ))
آن مردم منافق برای اینکه شما از آنها راضی شوید قسمها یاد می کنند پس اگر شما مومنان فریب قسمهای دروغ آنان را خوردید و از آنها راضی شوید خداوند هرگز از شما راضی نخواهد شد......سوره توبه آیه 96
دوستای گلم و عموی نازنینم سلام بازم اومدم تا بنویسم اما این اومدنم با همه ی اومدن هام فرق داره...و فرقش هم اینه که می خوام درش باهاتون خداحافظی کنم خواهش می کنم عجول نباشید و حتما این آپ رو تا آخرش بخونین... حالا که آخرین آپم رو می خوام بنویسم چه بهتر که راجع به قدیم و کودکیم بگم ، بگم که چی بودم و چی شدم و چجوری شدم سولمازی که الان شما باهاش سر و کار دارین!!! منم مثل همه شما دوران کودکیم رو خیلی دوست داشتم و دارم ، کلی هم ازش خاطره دارم...خیلی دلم برا اون موقعها تنگ شده..برای شیطنت هاش برای قهر و آشتیاش و خلاصه برای همه چیزش گاهی وقتها که تو کوچه یا خیابون بچه های دبستانی رو می بینم گریم می گیره...کاش ماشین زمان واقعا وجود داشت و میشد هر از گاهی یه سری به دوران کودکیمون بزنیم درسته که کودک درون میتونه همچنان زنده باشه اما هیچی جای زمان کودکی رو نمی گیره حتی کودک درون...اون موقعهایی که تمام عشقمون دیدن کارتون بود و وقتی برنامه کودک شروع میشد به اوج لذت می رسیدیم
((عکس بچگیهای خودم..۲ سالگیم))
یادمه اون وقتها خانوم رضایی مجری بودن و هر موقع برنامه کودک شروع می شد اعلام میکردن که قراره اون روز چندتا کارتون پخش بشه..همیشه تو دلم خدا خدا میکردم که کارتونا زیاد باشن برای کارتونهایی که اون زمانا می ذاشت هم دلم تنگ شده (حنا دختری در مزرعه ، پسر شجاع ، مورچه و مورچه خوار ، گوریل انگوری ، پم پم که یه کلاه زرد پشمی بود و به هر شکلی در می اومد ، جیمبو (همون هواپیماهه) و یکی از خاطره انگیزترین هاش السون و ولسون با دون دون ، که یه برنامه عروسکی بود و....) و خیلی از کارتونای دیگه که اسمهاشون از خاطرم رفته و خیلی دوسشون داشتم...هر چی پیش میرفتیم برنامه کودکها مدرنتر میشدن و مجریا ارتباطشون رو با بچه ها قویتر میکردن.... یادش بخیر اولین بار عمو رو تو برنامه تورنگ و پورنگ دیدم...البته فکر میکنم برای خیلی از شماها هم همین طوری بوده باشه ، اون موقعها من کلاس دوم دبستان بودم که تورنگ و پورنگ پخش میشد عمو به همراه یک عروسک هر روز صبح میومدن و مهمون خونه هامون میشدن...چقدر برنامش رو دوست داشتم و چقدر خوشحال شدم وقتی سال 83 مجددا یه چند قسمتش رو پخش کردن اما حیف که نتونستم حتی یک برنامش رو هم ضبط کنم....خیلی قشنگ بود ، مخصوصا شعر تیتراژش که خانوم شیرزاد خونده بودن و هنوزم تو خاطرم مونده:
تورنگ و پورنگ اومدن...با کاغذ و رنگ اومدن
پورنگ اسمه یه نقاشه...تورنگ اونه که همراشه
پورنگ اسمه یه نقاشه...تورنگ اونه که همراشه
شکلای زیبا می کشن...جنگل و صحرا می کشن
با قهوه ای کوه بلند...با آبی دریا می کشن
هر چی بخوای از همه رنگ...خوب می کشن خیلی قشنگ
تورنگ و پورنگ اومدن...با کاغذ و رنگ اومدن
بعد این تیکه آخرش با صدای عروسک تورنگ بود که می گفت:(( بچه ها ، تورنگ و پورنگ اومدن با کاغذ و رنگ اومدن )) بعدم شروع می شد..اون چیزی که از اون موقعهای عمو تو خاطرم مونده اینه که بیشتر اوقات یه لباس سفید تنش بود با یه جلیقه مشکی..تو میان برنامه هاش هم عمو می رفت به کودکستانها سر میزد و با بچه های اونجا مصاحبه می کرد که خیلی جالب و یا گاهی اوقات خنده دار بود... هیچکس اون موقع نمی دونست که دقیقا 3 سال بعدش قراره پورنگ بشه عموپورنگ بچه های ایران ، من خانوم قاسم نیا رو هم با برنامه عموپورنگ شناختم یادمه تو برنامه تورنگ و پورنگ (البته تو میان برنامه هاش) یه شعر پخش میشد که خیلی دوسش داشتم ، اما هیچوقت نمی دونستم که شاعرش کیه...تا اینکه بعدها فهمیدم مال خانوم قاسم نیا بوده...شعرش این بود (شمام یادتونه؟؟) :
گل گل گل ، گل اومد...کدوم گل؟؟
همون که رنگارنگه...برای شاپرکها...یه خونه ی قشنگه
کدوم کدوم شاپرک؟؟
همون که روی بالش...خالهای سرخ و زرده
با بالهای قشنگش...میره و برمیگرده...میره و برمیگرده
کدوم بال؟؟
بالی که باز میشه و بسته میشه...می بنده اونو شاپرک وقتی که خسته میشه
وقتی که خسته میشه
شاپرک خسته میشه...بالهاشو زود می بنده
روی گلها می شینه...شعر می خونه می خنده
بعدش هم که عمو رفت تا ماه رمضان سال 81...یادم نیست که تورنگ و پورنگ چطور تموم شد و زمان چطور گذشت که شد (سال ، سال 81) اما هر چی که بود خاطره اولین اجرای عمو (البته به عنوان عموپورنگ) هیچوقت از ذهنم پاک نمی شه... بچه ها شمام یادتونه؟؟خانوم هاشمی بودن که اعلام کردن تو ایام ماه رمضان قراره یه برنامه جدید پخش بشه با یه مجری جدید...قرار بود برنامه فقط تا آخر ماه رمضان اون سال ادامه داشته باشه اما عمو تو همون 30 روز با اجرای عالی و قشنگش جای خودش رو تو دل هزاران هزار طرفدار کوچیک و بزرگ باز کرد و برنامه عموپورنگ 7 ساله شد!! (ماشاالله) اولین روز برنامه ، دکور کوچیک بود و ساده و اگه اشتباه نکنم عمو یه لباس بافتنی مشکی قرمز تنش بود و پشت یک میز ایستاده بود... عمو خیلی کوچولوتر از الان بود...فکر میکنم اون موقع سن ثابتش 14 و یا شایدم 15 بود (البته به گفته ی خودش نه ها..این احساس منه) من اون موقع 11 سالم بود...چقدر زود گذشت ، به سرعت برق...راستش اون موقع اصلا عمو رو نشناختم..یعنی نفهمیدم که عمو همون پورنگ توی برنامه تورنگ و پورنگه... اوایل زیاد طرفدار عمو نبودم ، آخه خب زیادم برنامش رو نمی دیدم که بدونم چی به چیه...اما خداییش وقتی میدیدم هم کلاسیام تا اسم عمو رو میشنون ذوق می کنن ، کنجکاو میشدم که خب مگه چیه..؟؟یه مجری کودکه دیگه ، این همه ذوق کردن نداره که!! واسه همین کنجکاوی هم که شده نشستم و برنامه های عمو رو هر روز دنبال کردم...و اعتراف میکنم که شاید اوایل فقط از سر کنجکاوی بود اما کم کم برام شد یه عادت.. مثلا اگه یه روز خواب می موندم و نمی دیدم دلم خیلی میگرفت و احساس میکردم یکی از کارای خیلی مهمم انجام نشده.. وقتی هم به خودم اومدم دیدم بله..خودم هم شدم یه طرفدار عموپورنگی پروپا قرص و سرسخت..راستش وقتی حرفای عمو رو تو مصاحبه هاش می خونم که راجع به کودکی خودش گفته یاد خودم و یا شاید خودمون می افتم...اینکه مثلا عمو می گفت برای دیدن برنامه کودک مورد علاقش از مدرسه تا خونه رو یه نفس می دویده...و حالا این قضیه برای دیدن عمو ، برای من پیش اومد یادمه اول دبیرستان که بودم شیفتمون بعد از ظهری بود...چقدر تابستونش گریه کردم...از چند روز قبلش که مدارس باز نشده بود عزا گرفته بودم و همش به این فکر می کردم که چیکار کنم؟؟ یکی از همکلاسیام مسیر رفت و برگشتش باهام یکی بود..طفلکی دلش می خواست با من بیاد که مثلا تنها نباشه..منم کاری کردم که خودش از کردش پشیمون شد..آخه هر روز تا زنگ تعطیلی می خورد مثل جت شروع می کردم به دویدن ، اون بیچاره هم پشت سر من...مدرسمون هم تقریبا از خونه دور بود و این مساله کار رو سخت تر می کرد.و جالترینش مال یکی از روزها بود که بارون خیلی شدیدی توی مشهد می اومد...هر چی از شدتش بگم کم گفتم ، انگاری واقعا دوش آب رو باز کرده بودن ، منم که اصلا به این مسائل اهمیت نمی دادم زیر بارون شروع کردم به دویدن...تا خونه شده بودم موش آب کشیده (انگاری با لباسام پریده باشم تو استخر) وقتی که در رو باز کردن سریع رفتم تو و پهن شدم جلوی تلویزیون داد مامانم در اومد...کل فرش رو خیس کردم ، ولی اصلا اهمیت نمی دادم... نشسته بودم با هیجان و دقت برنامه رو نگاه میکردم ، اما بعدش حالم گرفته شد...چون هم سرمای شدیدی خوردم و هم مامانم دعوام کرد....بهترین سال تحصیلیم که پر بود از خاطره عموپورنگ دوم دبیرستان یا بهتره بگم هنرستانم بود ، اول مهر که رسید موذب بودم و ناراحت چون از دوستام جدا شده بودم و وارد یک فضای جدید میشدم..اما از طرفی هم خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم که لااقل اون سال مجبور نیستم با دلشوره کل راه رو تا خونه یه نفس بدوام!! مدرسمون غیر انتفاعی بود جمعیت کلاس هم کم...ما 10 نفر بیشتر نبودیم واسه همینم به 2 روز نکشیده بود که بچه ها متوجه شدن من طرفدار عموام... اوایل مسخرام می کردن و می گفتن از سن و سالت خجالت بکش..!! اما اینقدر سرسختی نشون دادم و جلوشون ایستادم که خودشون خسته شدن و کم کم باهام همکاری هم میکردن ، کارم به جایی رسید که کل کادر مدرسه خبر دار شده بودن من طرفدار عموپورنگم...اینقدر خوش میگذشت که نگو ، معلم طراحیمون رو خیلی دوست داشتم...موقعی هم که رفتیم پیش عمو ، ایشون بودن که واسم کلی عکس گرفتن و... و الا من که از هیجان و استرس مثل مجسمه خشکم زده بود و فقط عمو رو خیره نگاه میکردم..یادش بخیر چقدر اون روز عمو از دستم خندید ، بگذریم..داشتم از کلاس و مدرسه می گفتم تو کلاس طراحی (البته تو اکثر کلاسهامون ، اما طراحی بیشتر) هر موقع بیکار میشدیم بحث عمو می اومد وسط و منم با کمال میل براشون در مورد عمو صحبت میکردم... یادمه یه بار معلممون به شوخی بهم گفت:(اینجا به جای کلاس طراحی شده کلاس عموپورنگ شناسی!!) راستی اینم عکس (پگاه) دختر معلم طراحیمون کنار عموپورنگ مهربون (مال همون موقعی که عمو اومده بود مشهد ، من رو به روی عمو واستاده بودم ها..!!) :
راستی بچه ها این عکس دو چیز رو برای بعضی ها ثابت میکنه..یکی اینکه عمو چقدر مردمیه و دوم اینکه جواب اون کسایی رو به وضوح میده که همیشه ادعا می کنن عمو هرکجا میره صد نفر دورش رو میگیرن و نمیذارن بهش نزدیک بشی.. خب اینم مدرک!! و بالاترش اینکه خود منم اونجا حضور داشتم..هنوز قانع نشدین؟؟اینم دوتا عکس خوشگل دیگه از همون روز: