
دوستای گلم و عموی عزیزم سلام...
بازم نوبت به آپ من رسید ، بازم اومدم تا براتون بنویسم.اینبار با یه خاطره اومدم....یه خاطره شیرین و شاید هم از جهاتی تلخ....
در نگاه اول شیرین به نظر میاد، در واقع شیرین هم هست اما خب بعضی از قسمتهاش برای خود من ناراحت کننده بوده و هست و هنوزم با یادآوریش گاهی وقتا گریم می گیره....
بهتره وارد جزئیات نشیم نمی خوام مقدمه چینی طولانی داشته باشم پس سریع میرم سر اصل مطلب...آپ امروزم در رابطه با دیدار دومم با عموه (فستیوال تابستانی بکو) می دونم
خاطرش رو براتون یه بار گفتم....اما اینبار اومدم تا عکساش رو بزارم امیدوارم خوشتون بیاد...راستی بعد عکسا متن نامه ای رو می نویسم که بعد از دیدارم با عمو براشون نوشتم....
می خواستم پستش کنم اما خب به دلایلی این اتفاق نیفتاد ، حالا تصمیم گرفتم متنش رو اینجا بزارم تا اگه یه روزی گذر عمو به وبم افتاد نامه منو هم بخونه....
خب دیگه صحبت کافیه این شما و اینم عکسای جشن تابستانی بکو:
تاریخ: یکشنبه ۷/۵/۱۳۸۶











































((بنام خدایی که در این نزدیکی است))
سلام عموی مهربونم.عمو دیروز بعد از دو سال تمام دوباره شما رو از نزدیک دیدم.....دیروز یکی از قشنگترین روزای عمرم بود ، عمو تمام صحنه ها داره مثل یه فیلم از جلو چشمم میگذره....یعنی باور کنم که خواب نبود؟؟
همش واقعیت داشت؟؟؟باور کنم این شما بودین که داشتین برامون برنامه اجرا می کردین؟؟می خوام باور کنم اما.....اما هر موقع بهش فکر می کنم بغض گلوم رو پر می کنه ، فکر می کنم همش یه خواب بود یه خواب شیرین و زود گذر....
دلم می خواد گریه کنم ، دلم می خواد برگردم به دیروز.عمو جونم نمی دونین وقتی بهم دست تکون دادین چقدر خوشحال شدم.....عمو شما اون همه جمعیت رو ، رو به روی خودتون داشتین اما به همشون یه جورایی جواب می دادین....
با تک تکشون یه جورایی حرف می زدین و سلامشون رو با تکون دادن دست یا سر جواب می دادین.آخه چقدر شما مهربونین عمو؟؟؟چقدر به فکر بچه هایید؟؟چقدر براشون مایه گذاشتین و میذارین؟؟؟از خودتون گذشتید از خوشیهاتون
از وقتتون از زندگیتون گذشتید و فقط و فقط بچه ها رو مد نظر قرار دادین....عمو ما برای جبران محبتهاتون باید چیکار کنیم؟؟؟؟می دونم هر کاری کنیم باز کمه....می دونم کارای ما در مقابل خوبی و محبت بی حد و مرز شما چیزی
نیس ولی کاش بتونیم یه روزی جواب خوبیهاتون رو اونطور که باید بدیم.....عمو دیروز برای بار چندم بهم ثابت شد که خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که ما درک می کنیم و فکر می کنیم بزرگه.....اونقدر بزرگ و مهربونه که هر چیزی که ازش
بخوایم برامون فراهم می کنه....اونقدر کریم و مهربونه که حتی از اونچه که ما ازش می خوایم گاهی چیزی فراتر بهمون می ده.....داستان اومدن من به جشن خیلی پیچ در پیچ بود....خیلی سخت تونستم خواستم رو به واقعیت تبدیل کنم
خیلی گریه کردم خیلی دعا کردم تا بتونم از این موقعیت استفاده کنم و شما رو یه بار دیگه از نزدیک ببینم....تا آخرین لحظه امید داشتم ، امیدم نا امید نشد و پیش اومدم خدا هم طوری جوابم رو داد که اصلا توقع نداشتم.....
کاری کرد تا در یک روز فقط یک روز اونم فقط در فاصله چند ساعت من شما رو دو بار ببینم.....عمو الان نمی دونم چی باید بگم ، نمی دونم چی بگم تا خالی بشم یه غم بزرگ اندازه یه کوه روی دلم سنگینی می کنه.دلم می خواد برم حرم....
حرم امام رضا اونوقت جلوی ضریح مطحرش بشینم و باهاش حرف بزنم ازش تشکر کنم که سفارشم رو پیش خدا کرد....باهاش کلی درد دل کنم تا شاید یه خورده از غمای رو دلم برداشته بشه.....عمو دیروز با فائزه خیلی سعی کردیم تا هدیه هایی
که خودمون درس کرده بودیم رو بهتون برسونیم اما نشد.یعنی نذاشتن که بشه....حتی خود شما هم می خواستین اونا رو از ما بگیرین یادتونه؟؟؟اما بازم نشد که بشه.....وقتی از جشن اومدم بیرون دیگه خوشحال نبودم
اونقدر گریه کردم که خدا می دونه...قبل از اینکه بیام اونجا با خودم هزار جور نقشه کشیدم به خودم گفتم اینبار دیگه می تونم ، می تونم برم جلو و با عمو یه عالمه حرف بزنم آخه فکر می کردم همونقدر که دفعه قبل شانس باهام
یار بود اینبار هم هست ، نمی دونستم که قراره مثل همیشه آرزوهام پوچ بشه......الان خیلی غصه دارم عمو خیلی ناراحتم ، 6 ساله که شما با مایید ، 6 ساله که برنامتون پخش می شه...6 ساله که بی وقفه برای ما کار کردین
با عشق و با صداقت.من از 11 سالگی با شما و برنامتون همراه شدم پا به پاتون اومدم ، از کودکی فاصله گرفتم نوجوونی رو دارم پشت سر می گذارم و حالا در آستانه 17 سالیگم هستم اما هنوز بعد از گذشت 6 سال نتونستم
اونجور که باید از خوبی و محبت شما تشکر کنم....نتونستم نشون بدم که چقدر دوستون دارم حتی خیلی خیلی بیشتر از عموهای خودم....همیشه آرزوم این بود که باهاتون حرف بزنم دلم می خواست تو مسابقتون شرکت کنم اما خب
از همون اول خجالتی بودم و خجالتی هم موندم...نمی دونم چرا اما هر بار که خواستم براتون نامه بدم جلوی خودم و گرفتم و نذاشتم که این کار شدنی بشه اما حالا افسوس می خورم که ای کاش حداقل یک بار شانسم رو امتحان
می کردم و فکرام رو عملی....حالا هم که دیگه نمی شه و راه برگشتی هم به اون زمانها وجود نداره ، اما خب من هنوزم خودم رو یه بچه می دونم هنوزم وقتی می شینم پای برنامتون همونقدر ذوق دارم که 6 سال پیش داشتم....
هنوزم وقتی نزدیک شروع برنامتون می شه قلبم شروع می کنه به زدن و برای دیدنتون لحظه شماری می کنم هنوزم وقتی شعر می خونین اینقدر تو عالم بچگیم غرق می شم که با شما بالا و پایین می پرم.....هنوزم شما
رو بهترین و مهربونترین عموی دنیا می دونم و خودم رو هم برادر زاده کوچیکتون فرض می کنم.عمو کاش این نامه رو خودتون باز کنین و بخونین....اما می دونم که نمی شه ، می دونم این نامه هم میره بین همون هزاران هزار
نامه ای که منتظرن تا خونده بشن.....اشکالی نداره با این حال من می نویسمش و امید دارم که یه روزی شما بخونینش.........دوستون دارم بهترین و مهربونترین عموی دنیا
از طرف سولماز نوری کسی که همیشه طرفدار جدی و پروپاقرص شما باقی می مونه.............
((آهنگ شرکت بکو))
((این آهنگه شرکت بکوه که توی سالن جشن مدام پخش می شد برای خودم خیلی خاطره انگیزه ، گفتم شاید شما هم بخواین بشنوین))
برای خوندن بقیه آپ برین ادامه مطلب...
ادامه مطلب

نوشته شده توسط سولماز ( سودا , شادترین دختر دنیا ) در چهارشنبه یکم آبان 1387 | موضوع: