سلام .دیدین سر قولم بودم؟برگشتم.با یه آپ طولانی اما.....دوست نداشتم اولیش غمگین باشه ولی شد......
چه میشه کرد؟دلم خیلی پره خیلی خیلی زیاد.دلم می خواد گریه کنم.بهم نمیاد از این حرفها بزنم؟
به خدا منم گاهی اوقات دلم می گیره....گاهی وقتا دلم می خواد با یکی درد دل کنم.شاید این اولین آپ من
در قالب یه درد دل واقعی باشه....نمی دونم.آخه من نمی دونم چرا اینهمه بد شانسم؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی جواب سوالای من رو بده.....عمو؟چرا جوابم رو نمیدی ها؟اون از هفته پیش که اومدی مشهد و من از همه جا
بی خبر پای تلویزیون بودم.....با خیال اینکه سه شنبه هست و اصلا برنامه نداری....اینم از حالا که رفتی
مرخصی اونم برا یه مدت طولانی.....معلوم نمیشه کی برمیگردی؟نه نه به خدا خود خواهی نیس.....
نمی گم چرا رفتی.....من دارم از بخت بد خودم می نالم.به خدا هر کدوم از بچه های دیگه هم جای من بودن......
نمی دونم شاید من دارم زیادی تند میرم.امروز بعد برنامه کلی گریه کردم......از یه طرف خوشحالم اما از طرف دیگه ناراحتم
خوشحال از اینکه بلاخره بعد اینهمه مدت عمو هم رفت مرخصی و ناراحت از اینکه تا......نمی دونم کی دیگه نمی بینمش
البته این دوری برای همه ما یکسانه........کاش لااقل هفته پیش می تونستم بیام و ببینمت عمو.....
خیلی دلم می خواست می تونستم رویام رو به واقعیت تبدیل کنم.برا یه بار هم که شده دیگه خجالت نکشم
دیگه دست و پام رو گم نکنم.....دیگه اشک تو چشام جمع نشه......بیام جلو و خیلی راحت باهات حرف بزنم.....
درد دل کردن رو هم بلد نیستم....ببخشید، می دونم شاید چرت و پرت زیاد نوشتم اما به خدا دلم خیلی پره.....
اونقدر که اگه یه هفته هم بشینم و گریه کنم بازم از غصه هام کم نمی شه.....می دونم می خواین نصیحتم کنین
که این کارا رو نکنم.....ولی......اصلا ولش کن.....اگه ناراحتتون کردم عذر می خوام.....امروز بعد برنامه
عمو دوباره نشستم و برنامش رو نگاه کردم.....چقدر سخت بود که عمو گفت خداحافظ....
شانس آوردم که تنها بودم آخه اشک تو چشام جمع شده بود......یعنی عمو کی بر میگرده تا بگه سلام؟
عمو پورنگ تو رو خدا زود برگرد به خدا من همین یه دلخوشی رو تو دنیا داشتم.....اما حالا.....
اگه می بینین خیلی غمگین نوشتم تعجب نکنین....خیلی دلم پره خیلی زیاد....نه فقط واسه این مساله به خاطر......
بعد برنامه داشتم برنامه های قدیم عمو رو نگاه میکردم.....لا به لای برنامه ها قسمتی رو دیدم که عمو
رفته بود بیمارستان......یادش بخیر....با چه ذوق و شوقی اومد تو استدیو و گفت بچه ها من امروز رفته بودم
بیمارستان به بچه های مریض سر زدم.....چند تا عکس هم ازشون گرفتم....بعد هم یکی یکی عکسا رو تو ال سی دی پخش کردن.یادتونه؟
یه چند تا عکس از اون برنامه گرفتم....گفتم بد نیس برا شما هم بزارم....امیدوارم خوشتون بیاد
بازم ببخشید اگه خیلی غمگین نوشتم ولی باور کنین اصلا حالم خوب نیس....دوستون دارم.فعلا....برام خیلی دعا کنین.....
دست علی یارتون خدا نگهدارتون
از دست تو نیست دل من از گریه پره
مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز می میرن می ریزن
بی تو هر دم می بارن......




نوشته شده توسط سولماز ( سودا , شادترین دختر دنیا ) در چهارشنبه یکم اسفند 1386 | موضوع: